اشعار الهام صفالو
به یاد بانوی شهید زهرا حداد عادل (عروس امام شهیدمون)
عکسی ندارم از تو در ذهنم ، از اشکها یا خنده های تو
هی خطخطی کردم که بنویسم شعر بلندی در رثای تو
چشمان تو آبی است یا مشکی ؟
حتی همین را هم نمیدانم !
چشمان من اما چه بارانی است این روزها بانو برای تو
شاگردهایت عاشقت بودند، گفتند خیلی مهربان بودی
ایران شده حالا کلاسی که در آن طنین دارد صدای تو
بم ... دوربین ... آوار ... نامت گم، در حال ثبت رنج این مردم
پیداست در هر گوشهی این خاک مانند باران ردپای تو
گفتند لندن بچه هایت را ... خم هم به ابرویت نیاوردی
تو در سلوک دیگری بودی، یک مرد آمد پا به پای تو
مردی که حالا بار سنگینی بر دوش دارد بی تو دلتنگ است
همچون علمداریست در میدان، در سایهی امن دعای تو
او ایستاده در صف غزه، با درد لبنان، با غم ایران
ای کاش در این روزهای سخت خالی نبود این گونه جای تو
امشب دوباره روضهی زهراست ، مادر میان شعله میسوزد
طفلان تو آهسته میگریند ، کو پیکری تا در عزای تو ...
لطفا از آن بالا دعامان کن، ما را که اینجا در خیابانیم
تو جانفدای ما شدی بانو، ای ما فدای مجتبای تو!
عکسی ندارم از تو در ذهنم، شعری نگفتم، خط خطی کردم
چون مردهای که آرزو دارد تنها دمی را در هوای تو ...
8
0
کوهند، بشکوهند... با بانگی رسا مردم
ابرند، میبارند گاهی بیصدا مردم
چون رود در جریان میان کوچههای شهر
دریا دلند آری به رسم روستا مردم
موجند وقت جزر و مدها گرچه بیتابند
آرام میگیرند در صحن رضا مردم
عمری به طاق آسمانها اتکا دارند
گلدستهای هستند در حال دعا مردم
هر یک رسولی مثل شنهای طبس نستوه
کوبندهی بعل و هبل! دست خدا مردم
جان میدهند و مشتی از این خاک را... هرگز!
باشند بیش از این اگر در تنگنا مردم
در حملهی باد مخالف سدی از ایمان
چشمان بینا در غبار فتنهها مردم
سربازهایی شیردل با ذکر یا زهرا
فرماندهانی بینشان و جانفدا مردم
قومی که قوت غالب هر روزشان شکر است
با ناکسی بیگانه و دردآشنا مردم
لبخند نامیرای بعد از چایی روضه
در قاب زیبای نجف تا کربلا، مردم
نظم ارس، شور خزر، لالایی اروند
با شوق میخوانند این تصنیف را مردم
اینجا چراغی روشن است از اول دنیا
اسطورهی این داستان تا انتها مردم
ای پرچم خوشرنگ میبیند جهان روزی
تا قله بالا میروی با عشق ... با مردم
46
0